وبفهماندمان ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

در مجالی که برایم باقی است باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

ریاضی را با شعر

دین را با عرفان

و همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند

مغز ها پر نشود چون انبار

دل ها خالی نشود از احساس

و به جز ایمانش هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

درس هایی بدهند که به جای مغز ها دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ جنگ را بردارند

در کلاس انشا هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن,از خاطره ها محو شود

تا کسی بعد از این باز همواره نگوید هرگز

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند,قطره را در باران

و طبیعت را در جنگل سبز,موج را در ساحل,زندگی را در رفتن و بر گشتن از قله ی کوه

کار را در کندو و عبادت را در خدمت خلق

مشق شب این باشد که شبی چندین بار همه تکرار کنیم

عدل , آزادی , قانون , شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقی ست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن آخر وقت

به زبانی ساده شعر تدریس کنند و بگویند که تا فردا صبح

 خالق عشق نگهدار شما

"زنده یاد مجتبی کاشانی"